۲۶ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۵:۰۳
۰ نظر Share

من یک بسیجی ام، همین!

اخلاقی شهدا

یک روز برای کسب اطلاع از کمبود های انبار به آن قسمت سرکشی می کرد. وقتی مشغول بازدید از وضعیت انبار بود، مسئول انبار، حاج امرالله، که آقا مهدی را از روی قیافه نمی شناخت، رو به او کرد و با صدای بلند گفت:"جوون! چرا همین طور ایستاده ای و نگاه می کنی؟ بیا کمک کن تا این گونی ها رو به انبار ببریم، اگه اومده ای اینجا کار کنی، باید پا به پای بقیه این بارهارو از کامیون خالی کنی! فهمیدی بابا؟" کتف آقا مهدی، قبلا مورد اصابت تیر قرار گرفته بود و نمیتونست زیاد از آن کار بکشه. با این وصف، مشغول به کار شد. نزدیک ظهر، یکی از بچه های سپاه برای دادن آمار به حاج امرالله به اونجا آمد. حاج امرالله به او گفت:"یه بسیجی پرکار امروز به کمک ما آمده نمی دانم کدام قسمت است. می خواهم بروم و از فرمانده اش بخواهم که او را به قسمت ما منتقل کند" و به آقا مهدی اشاره کرد. آن سپاهی، که ایشان را می شناخت، به سرعت به کمک آقا مهدی رفت و به حاج امرالله گفت:"آخر می دانی او کیست؟ این آقا مهدی باکری است. فرمانده لشکر خودمان." حاج امرالله و دیگر بسیجی ها به طرف او رفتند. آقا مهدی بدون اینکه بگذارد آنها حرفی بزنند، صورتشان را بوسید و گفت:"حاج امرالله، من یک بسیجی ام، همین!".


ابراهیم گودرزی، من یک بسیجی ام، زندگینامه شهید سردار سرلشکر پاسدار مهدی باکری، تهران، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، 1374

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

تصاوير منتخب